تبليغاتX
شرق اندوه من

شرق اندوه من

فقط براي تو مي نويسم...........

 

بيرحم بايد بود ... پرجذبه ... سخت ... مشت را نبايد بازکرد ... خشن بايد گريست حتي ... ودوست بايد داشت به زخم ... وشايد درد ! ... شانه ها رابه صلابت بايد لرزاند ا زاشک ! ... وبه اوج بايد فرو ريخت ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت6:1 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

زندگی کوچک نیست

اگر هنوز هست

بازی و لبخند و دستهات

زندگی کوچک نیست

اگر هنوز هست

چشمهات صدات و بوی پیراهنت

زندگی کوچک نیست

اگر در پیچ های سرگیجه آورش

یا شیبهای نفس گیرش

یا تندبادهای سختش

هنوز مجالی هست برای

تماس پیشانی و شانه ات

زندگی کوچک نیست

اگر هنوز هست

آب و دوچرخه و "دوستت دارم"

                                            مصطفی مستور(پرسه در حوالی زندگی)

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت5:55 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

 

باشد... رفاقت با تو

رفاقت با بادبادکی کاغذیست

رفاقت با باد و دریا و سرگیجه

با تو هرگز حس نکرده ام

با چیزی ثابت مواجهم

از ابری به ابر دیگر غلتیده ام

چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا.....

                                                                نزار قبانی

+نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت5:52 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

میشود پانزده ساله شوی لطفا؟/ می شود بنشینی کنارم؟!/ این جا./ روی همین پله ی سنگی./ چند لحظه فقط ./ می خواهم آبنبات های رنگی ام را بریزم کف دست هایت./ بعد، از توی دست های تو آبنبات ها را بردارم/ و بگذارم گوشه ی لپم./ تو با اسمارتیز های قرمز لب هایت را سرخ کنی./ من بخندم./ و دوتایی با سر انگشت سبابه مان دنبال مورچه های قهوه ای کنیم./ می شود عروسکم را بگیری در آغوشت؟!/ ببین من چقدر توپ دوست دارم./ ببین چقدر خوبم که با تو فوتبال بازی می کنم./ ببین که با کفش های تق تقی ام مسابقه می دهم/ و وقتی زانوهایم خراشیده می شوند،گریه نمی کنم./ ببین اصلا به روی خودم نمی آورم که چقدر درد دارد./ من به همه می گویم که تو خیلی تند تر از من می دوی./ به همه می گویم که تو بهتر از همه ی بچه ها بلدی توپ را شوت کنی./ می شود چند لحظه کتانی های پاره ات را قرض بدهی؟!/ "کاش پانزده ساله بودی/ و با دوچرخه ات دور من می چرخیدی مثل آن پسر/ که در شعرم برای دختر همسایه/ دوچرخه اش را کول می کرد/ تا او نگاهش کند"/ می شود پانزده ساله شوی؟!/ می خواهم چهارده ساله باشم./ می خواهم لباس های تازه ام را که تن می کنم/ با کتانی های آبی ام بدوم طرف ات:/ ببین ! چه خوشگل شده ام./ بعد تو توپ لجنی ات را شوت کنی هوا/ سرت را بیندازی پایین و سکوت کنی./ فقط سکوت کنی./ می شود کمی دوستم داشته باشی؟!/ کمی فقط./ می خواهم شب ها، که ستاره ها  هزار در میان چشمک می زنند/ ستاره ی من پر رنگ تر از همه ستاره ها

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت5:51 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

یادم باشه وقتی مامان شدم واسه دخترم رز لب کادو بخرم!

و زن بودن و یادش بدم.....شاید..!

وگاهی یه چیزایی براشون تو یه دفترچه بنویسم مثه یادگاری هایی که تو دبیرستان واسه هم مینوشتیم لابد....

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت12:51 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

من باید کنار رود خونه زندگی کنم تا زنده بودن یادم نره

که حس خوب و حس کنم

که یادم بمونه چیرو دوست دارم 

که یادم نره خواسته هام.

زیر دوش که میرم عجیب نوشتن میاد تو ذهنم و عجیب دوست دارم جمله هایی که حسشون میکنم و تند وتند که میترسم از گم شدن سر رشته این همه حس خوب

اگه این کاغذها خیس نمیخوردن حالی میکردم با این ذهن نوشته هام اگه یکی بود که من بلند بلند بگم و بنویسدشون...

دوسشون دارم با اینکه بیشتر از یه بار ندیدمشون حتی... که بخوام بخونمش که حسم و اون لحظه یادمه که حالا ظرفم که میشورم سناریو مینویسم و ویرم میگیره که نیست اونیکه دارم واسش بلبل زبونی میکنم و خودم جاش جواب میدم و اونی و میگم که اگه اینو میگفت میگفتمش و شاید این قضیه تموم میشد

بدیش اینه که میدونم چی نوشتم ولی اون خمله ها یه چیز دیگست که میترسم از رو کاغذ اوردنشون که خراب شه حسم

اسبم و اسبانگی هام و یا رفع سو تفاهم عقده شدم که به من چه که یه به اون چه رو روشن کنم

من باید کنار رودخونه زنگی کنم تا زنده بودن و حس خوب یادم نره

یا بایدخونه دار شم............!

+نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت12:48 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

تو این دنیا هیچ چیزی اطمینان  نداره پس از همه کارا و خاطراتمون حتی چیزایی که داریم back up بگیریم که به هیچی نمیشه اعتماد کرد

اون از عکسایی که به........میره هر چند وقت یه بار از رو سیستم اون از  typeنوشته روزام وسر رسید و چیزایی که  واسم مهم بودن و خاطره  حالا فقط خاطره شدن.............!

+نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت12:47 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

In these Night

در این شب ها،

که گل از برگ، و برگ از باد و باد از ابر میترسد

در این شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان میکند هر چشمه ای

سِرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

توی تنها که میخوانی.

 

توی تنها که میخوانی

رثای قتل ِ عام و خون پامال ِ تبارِ آن شهیدان را

توی تنها که میفهمی

زبان رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

 

بر آن شاخ بلند،

ای نغمه ساز باغ بی برگی!

بمان تا بشنوند ار شور ِ آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خواب اند!

بمان تا دشت های روشن آینه ها، گل های جو باران

تمام نفرت و نفرین ِ این ایام ِ غارت را ز آواز تو در یابند.

تو غمگین تر سرود ِ حیرت و چاووش این ایام

                                                                       شفیعی کدکنی.

"ما آدم هایی هستیم که زمان و مکانمان بهم ریخته،نمی دانیم کی چرا کجاییم!"عباس معروفی

+نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد1389ساعت3:27 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

گفتند چرا سنگ

گفتم مگر در آن صبح غریب

اولین نقش ها و کلمات را

اجداد بیابان گردمان

بر سنگ نتراشیدند

 

 

مگر کافی نیست که نانمان هنوز

از زیر سنگ بیرون می آید

و ناممان شتابان میرود

که بر سنگ نوشته شود

 

سنگمان را کسی به سینه نزد

و سر مان تا به سنگ نخورد

آدم نشدیم!

"عباس صفاری"

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد1389ساعت3:26 بعد از ظهرتوسط مهتا | |

 

باغ را خوب گشته ام ؛ اما باز فکر میکنم

کسی لا به لای درختان پنهان است

این خیال

دل انگیز است و زیبا

حتی اگر

کسی لا به لای درختان پنهان نباشد

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد1389ساعت3:2 بعد از ظهرتوسط مهتا | |