بیا کمی اشتباه کنیم من اشتباهی عاشقت می شوم
و تو اشتباهی دلت را به من می دهی
من چشمهایت را می ستایم و تو شعر هایم را
بیا کمی گناه کنیم
من تو را می بوسم
و تو چون پیچکی سر سخت در من می پیچی
بیا کمی دروغ بگوییم
من دوستت دارم
و تو حتمآ عاشق من هستی
بیا کمی آدم کش باشیم
من خودم را برای تو می کشم
و تو خودت را برای من
بیا من و تو بد باشیم
اشتباه کنیم
گناه کنیم
دروغ بگوییم
آدم بکشیم
و بعضی وقت ها
زندگی کنیم
من نيستم
آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم
من نيستم من.
من گرفتارم من اسيرم من خستم
هيچ راهي نيست؟
راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست.
من نيستم من
جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.
آه شقايق هاي وجودم :
با گذشته زندم.
بشنو از من ، من نيستم من
بشنو و هيچ نگو از من
با محبّت با وجودي از عشق
با قلم ها در شب
با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح
هيچ نگو
بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست
رنگ من در غم نيست
رنگ من آبي است
روح من بر قايق
قايقي بر درياست.
آه بر من که نيستم ، من نيستم من
غوطه ور در خواب
لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.
فکر من شب ها
مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي
که رهاست از سيلاب
فکر غم هاي دراز
بشنو از من
من نبودم من ، که چنين مي ميرم
مي شنيدم که دلي هم ميگفت :
جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود
آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم
روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست.
بشنو از من که نگاهم سرد است
قاصدک هاي وجودم انگار
خسته ، ليک در باد است.
اي شقايق نيست با من ياري نيست
تا بگويد قصّه راه دراز
تا بخواند لحظه هاي سبز باغ.
در سکوتم يا تويي يا رنگ غم
يار من هم يا تويي يا شعر من.
تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم!
من خدا مي خواهم
در تکاپوي و تلاش زندگي
من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد.
بشنو از من
گر نمانم شايد
در دلم خواهي ماند.
من که رفتم آنوقت
قصّه ها خواهي خواند
که مرا دريابي !!!
بنگر ، تو چرا بي تابي؟!
تو مرا خواهي داشت
شعر من آهنگ نيست
نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ
شعر من يک راز است
که دلم با خود گفت.
بشنو از من ، که دلم اينبار گفت
سرّ خود با پاييز
قصّه اي روح انگيز ........
پنجره ها چيزي از جهان كم مي كنند
خوابيدن روز
خوابيدن شب
مي خواهم خيال كنم جهان به همان بزرگيست كه نديده ام
نديدن سهم بيشتري از زندگي ست
سهمي كه من آنرا هرچه بيشتر داشته ام
كمتر ديده ام
دستت را از توي دستم درآور
مانع مي شوي
مانع سيماني كه باران عجوزه اش كرده
مانع دوشيزه اي كه باران تازه اش
مانع پرتقال فروشي كه در ميان سفينه ها
بوق اول پرواز مي زند
و درختي كه هروقت برمي گردم
مي گويد اينجا زمين نيست
درخت است
آنجا هم تويي
و آن نااميدي كوچك كه گاز مي زني
زنان عقب مانده اي كه از پيشرفت
فاحشگي را فهميدند
از زمان ، ساعت را
واز پنجره
تابلويي كه مفت مي خري
!مفت تمامت مي كند
نه
!تو با وجود همهء شوهر نبودنت
پنجره اي
اما من چيزي نمي خرم
نه مفت
نه به قيمت نداشتني كه آدم را اميدوار مي كند
مي خواهم بدوم
دنبال چيزهايي كه دزديدنشان
آنها را قشنگ مي كند
چيزهايي كه چند هكتار از مراتع نديدن را
مرئي ميكنند
تا باورت شود همهء عمرت بيدار بوده اي
و ادامه اين ماجرا ها را تو خواب ديده اي
مریم هوله
مي گويند تبر شكوفه داده
ميگويند نامي براي انجا نگذاشته اند
مي گويند قرصي نان يك اعدامي را شفا مي بخشد
ناني كه زنش برايش پخته
مي گويند زندگي را
اخرين پناهگاه نام گذاشته اند
پل سلان
من صبورم اما . . .
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم
. من صبورم اما
. . . آه . .
. اين بغض گران صبر نمي داند چيست
راستش سرم شلوقه فکر کنم اگه حتی یه نفر هم برام پیغام بذاره دوباره می نویسم
دلم واسه نوشتن تنگ شده دنبال بهونم
بهونه دستم بدید دلم پره
حتی اینجا رو یادم رفته بود یادم بندازید جایی هست که بتونی خودت و خالی کنی و میدونی یکی اینا رو میخونه
بهونه رو دستم بدید
اگه دیگه هیچ نظری نباشه دیگه نمی نویسم
به هر حال داره سال نو میشه سال ۸۸ خودشم مثل اسمش قشنگه ؟ حداقل امیدوام اینطوری باشه
خوب سال نو مبارک
اگه هم کسی ندید خوب واسه خودم مبارک
من و دنيا غزلى ناب سروديم از تو
غزلى مثله تو كمياب سرودىم از تو
ماه هم غصه من بود در اين تنهايي
غزلى از دل بيتاب سروديم از تو
ياد چشمان تو بگذشت دمى از بر چشم
چشم بيدار بماند
چشم بيدار بماند و
غزلى از هوس خواب سروديم از تو
رنگ لعل لبت از دور نمايان شد و رفت
- تشنه در حسرت اب -
او فريب خورده و شاعر پيشه
من و لب
از سرابى
-غزلى مثل تو پر اب اى چشم-
غزلى مثل تو پراب سرویم از تو
خواب دیدم هستى
با خيالت خواب بودم ماه گفت
-غزلى چون هر شب -
غزلى نقش بر اب سروديم از تو
اینست که باشی ...
در چاه نا برادر زندانی زلیخا!
چوب حراج خوردهی بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی !
پس درز بگیر این پاره پوره پیرهن بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم براهی را شفا نمی دهد
دیر است ، دیر ... !!
برای عاشق شدن ، برای «تو» ...
و برای من که جز نگاهٍ « تو » دیگر هیچ ندارم تا به دیوار اتاق بیاویزم!
چه زود عاشق شدم !!
دلم آینهء قدیمی ام را می خواهد که در آن هر روز هزاران بار « تو » را می دیدم و اکنون
تصویر « تو » را که هر روز هزاران بار در حال کمرنگ شدن است .... !
دلم عشــــــــق می خواهد ....
دلم « تو را می خواهد ...
دیر است .... دیر !
برای عاشق شدن
برای « تو »
برای منی که می دانم بیش از عشق ، به « تو » محتاجم !